تبليغاتX
عشق تنها غم را در پی دارد.

عشق تنها غم را در پی دارد.
درمورد عشقهای این دوران
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» آبان 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
»
» معجزه ی عشق.
» عشق چیست؟
» عشق چیست؟
»
»
»
» دیکته
» دانم که چیس!!!
» دانم که چیس!!!

شنبه دهم اسفند 1387


معجزه ی عشق. چهارشنبه دوم بهمن 1387

اين يك ماجراي واقعي است:

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

*نکته براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

*نکته محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

*نکته عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

*نکته محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

*نکته بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

*نکته در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

*نکته مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

 

 

همین امروز امتحان کن.


عشق چیست؟ چهارشنبه دوم بهمن 1387

از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.

از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت…

گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.

از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .

از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .

از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.

از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد

عشق چیست؟ چهارشنبه دوم بهمن 1387

عشق: سرطان دوست داشتن است.

عشق: عقد دائمی ما با غربت است.

عشق : شماره تلفنی است که سالها به دنبال آن می‌گردیم.

عشق: آمپول ب کمپلکس معرفت است.

عشق: اتوبانی است که تا ته ابدیت می‌رود.

عشق: آسانسور حیات بشر است. وای بحال کسی که توی این آسانسور گیر کند.

عشق: قند متافیزیکی است که در دل آدم آب می‌شود.

عشق: شب نامزدی ما با جدایی است.

عشق: نردبانی است که ما را از خود بالا می‌کشد.

عشق: همان فعل و انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست می‌دهد.

عشق: عزرائیل زیبایی است که رسید جسم ما را می­گیرد و قبض روح را امضا می‌کند


یکشنبه بیست و نهم دی 1387

ONE. Give people more than they expect and do it cheerfully

به مردم بیش از آنکه انتظار دارند ببخش و این کار رو با روی گشاده انجام بده.

TWO. Marry a man/woman you love to talk to. As you get older, their conversational skills will be as important as any other

با کسی ازدواج کن که از صحبت کردن باهاش لذت می بری. وقتی که سنت بره بالا , مهارت در صحبت کردن خیلی اهمیت پیدا می کنه.

THREE. Don’t believe all you hear, spend all you have or sleep all you want

هر چیزی که می شنوی رو باور نکن , هر چقدر که دوست داری بخواب و هر چقدر می خوای ولخرجی کن.

FOUR. When you say, ‘I love you,’ mean it

وقتی که میگی “دوست دارم” , اون رو از ته دل بگو

FIVE. When you say, ‘I’m sorry,’ look the person in the eye

وقتی که به کسی میگی “معذرت می خوام” , در چشمهاش نگاه کن.

SIX. Be engaged at least six months before you get married

قبل از ازدواج حداقل 6 ماه نامزدی رو تجربه کن.

SEVEN. Believe in love at first sight

به عشق در یک نگاه ایمان داشته باش.

EIGHT. Never laugh at anyone’s dreams. People who don’t have dreams don’t have much

هیچ وقت به رویاهای هیچ کس نخند. کسانی که رویاهای زیادی ندارند , دارایی های زیادی هم ندارند.

NINE. Love deeply and passionately. You might get hurt but it’s the only way to live life completely

به روابط عشقیت عمق و شدت بیشتری بده. ممکنه که اینجوری آسیب بیشتری ببینی اما روش کامل زندگی کردن همینه.

TEN.. In disagreements, fight fairly. No name calling

در مشاجرات و درگیری ها جوانمردانه مبارزه کن.

ELEVEN. Don’t judge people by their relatives

مردم رو از روی روابطشون قضاوت نکن.

TWELVE. Talk slowly but think quickly

آروم صحبت کن اما سریع فکر کن.

THIRTEEN! .. When someone asks you a question you don’t want to answer, smile and ask, ‘Why do you want to know?”

وقتی کسی از تو سوالی می پرسه که نمیخوای بهش جواب بدی , لبخند بزن و بپرس “چرا میخوای بدونی؟”

FOURTEEN. Remember that great love and great achievements involve great risk

یادت باشه که عشق ها و اهداف بزرگ , ریسک های بزرگ هم دارند.

FIFTEEN. Say ‘bless you’ when you hear someone sneeze

وقتی کسی عطسه میکنه , بگو “عافیت باشه”

SIXTEEN. When you lose, don’t lose the lesson

وقتی که می بازی , درس و تجربه رو از دست نده.

SEVENTEEN. Remember the three R’s: Respect for self; Respect for others; and Responsibility for all your actions

سه (الف) رو به یاد داشته باش: 1- احترام به خودت 2- احترام به دیگران 3- احساس مسوولیت در قبال تمام اعمال و رفتارت

EIGHTEEN. Don’t let a little dispute injure a great friendship

اجازه نده که یه مساله ی کوچک به یه دوستی بزرگ آسیب بزنه.

NINETEEN. When you realize you’ve made a mistake, take immediate steps to correct it

وقتی فهمیدی که اشتباه کرده ای , سریعا برای تصحیح اشتباهت اقدام کن.

TWENTY. Smile when picking up the phone. The caller will hear it in your voice

وقتی که داری به تلفن جواب میدی لبخند بزن. کسی که باهاش حرف میزنی این رو از صدات می فهمه.

TWENTY- ONE. Spend some time alone

قسمتی از وقتت رو به تنهایی با خودت اختصاص بده


یکشنبه هشتم دی 1387

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت


یکشنبه هشتم دی 1387

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...


دیکته یکشنبه هشتم دی 1387

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد


دانم که چیس!!! یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

در سكوت بيشتر از سخن حرف است حرف هايي كه نمي توان به ديگران گفت، چون ديگران نمي توانند درك كنند. اي كاش روزي برسد كه سكوت همه عالم را درك كنيم. 

ادگار ليماستر يكي از شاعران عارف آمريكايي است شعري دارد كه ميگويد:

"يك كودك خردسالي از يك سرباز سالخورده اي مي‌پرسد كه چه شد پاي خود را از دست دادي؟ سرباز پير را سكوت فرا مي‌گيرد و خاطرش پريشان مي‌شود زيرا نمي تواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتيز برگ متوقف كند. نمي تواند به او بگويد چه اتفاقي در آن جنگ افتاد. نمي تواند بگويد چطور پايش را از دست داد. نمي تواند بگويد چگونه او را به بيمارستان بردند به او گفتند بايد عمل بشود. بعد گفتند كه پا بايد قطع بشود. نمي تواند بگويد من گريه كردم التماسها كردم گفتم كه مثلاً اگر مي‌شود يك طور عملم كنيد كه پايم قطع نشود، كميسيون گرفتند بالاخره دو روز بعد از بيمارستان آمدم ديدم يك پا ندارم.

سرباز پير را سكوت فرا مي‌گيرد و خاطرش پريشان مي‌شود زيرا نمي تواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتيز برگ آنجا كه پايش را از دست داده متمركز كند. لذا با شوخ طبعي به خود مي‌آيد و مي‌گويد كه خرس آن را خورده."

خيلي حرفها كه ما مي‌زنيم "خرس خورده" است. يك چيزي از ما مي پرسند كه دل ما هزار مطلب در آن است. مي‌گويد بد نيستيم نفسي مي‌آيد و نفسي مي‌رود. يك چيزي مي‌گوييم. اين يعني خرس خورده ،‌ يعني نمي توانم به تو بگويم.

بدين سان سكوتي است در خيلي چيزها.

سكوت پدر پيري كه از ژرفاي هستي اقيانوس تجربيات بي پاياني عبور كرده حالا يك نوجوان با او بحث مي‌كند و پدر نمي تواند با او صحبت كند، نمي تواند به او بگويد كه رابطه تو با من چگونه است. من تو را خيلي دوست دارم. براي او توضيح مي‌دهد كه عزيز من وسط دريا نرو و فرزند خيال مي‌كند او دشمن است. نمي داند كه چقدر او را دوست دارد. نمي داند كه تمام بند بند وجودش مي‌لرزد كه فرزندش نكند غرق بشود و نمي تواند براي او توضيح دهد.

سكوت بيمار محتضري كه چشمش در اطراف اتاق مي‌گردد و دست شما را ناگهان فشار مي‌دهد و هيچ چيز نيز نمي تواند بگويد. مردم مي‌گويند مرده‌ها‌ چرا حرف نمي زنند. چه حرفي بزنند؟ تجربه آنقدر عميق است كه نمي شود گفت. تجربه عبور از اين عالم به عالم ديگر را مي‌تواند مگر بگويد؟ اگر او را در خواب هم ببينيد يك لبخندي به شما مي‌زند و هيچ نمي گويد. ممكن است يك رمزي بگويد خرس خورده‌اي به تو بگويد. اما مرده چه مي‌تواند بگويد از اين تجربه بزرگ.

 

من سكوت اختران آسمان دانم كه چيست

من سكوت عمق بحر بي كران دانم كه چيست

من سكوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم كه چيست

من سكوتي را كه تنها با نواي ساز چنگ

در ميان انجمن گردد بيان دانم كه چيست

هم سكوت جنگل خاموش را پيش از بهار

هم سكوت مرگبار مردگان دانم كه چيست

داستان ماه در بدر و هلال

ماجراي شمس را با اختران دانم كه چيست

اعتراضات ملائك آنچه گفتند آشكار

آنچه در خاطر نهان كردند، دانم كه چيست

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جلال

آنچه آدم گفت بر فرّشتگان دانم كه چيست

سر آن خاك مبارك پي كه در طوفان نوح

 شد رهايي بخش نوح و نوحيان دانم كه چيست

 آنچه آتش را گلستان كرد بر جان خليل

وانچه گلشن را كند آتشفشان دانم كه چيست

يونس اندر بطن ماهي با خدا دانم چه گفت

رمز آن زندان بي نام و نشان دانم كه چيست

آنچه موسي از جبل بشنيد و بيهوش افتاد

آنچه او را برد اوج آسمان دانم كه چيست

عطسه آدم كه روح القدس در مريم دميد

غصه‌ ها‌تف ز عشق آن جوان دانم كه چيست

گفت محي الدين، حيوان شو اگر خواهي كمال

.مي نگويم هيچ و حشر مردمان دانم كه چيست

قصه نرگس كه شد مخمور چشم مست خويش

آنچه سوسن صبحدم بشنيد از مرغ سحر دانم كه چيست

آنچه را آموخت حافظ از خط زيباي يار

آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم كه چيست

هفت خطم، گر چه خطي مي‌نخوانم غير عشق

هفت خط زيبا، بر جمال شاهدان دانم كه چيست

گر چه طفلم در طريق عشق و ابجد خوان علم

مبدأ و پايان كار عارفان دانم كه چيست

طفل عشقا دعوي باطل مكن خاموش باش

من سكوت طفل عشق بي زبان دانم كه چيست


دانم که چیس!!! یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

در سكوت بيشتر از سخن حرف است حرف هايي كه نمي توان به ديگران گفت، چون ديگران نمي توانند درك كنند. اي كاش روزي برسد كه سكوت همه عالم را درك كنيم. 

ادگار ليماستر يكي از شاعران عارف آمريكايي است شعري دارد كه ميگويد:

"يك كودك خردسالي از يك سرباز سالخورده اي مي‌پرسد كه چه شد پاي خود را از دست دادي؟ سرباز پير را سكوت فرا مي‌گيرد و خاطرش پريشان مي‌شود زيرا نمي تواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتيز برگ متوقف كند. نمي تواند به او بگويد چه اتفاقي در آن جنگ افتاد. نمي تواند بگويد چطور پايش را از دست داد. نمي تواند بگويد چگونه او را به بيمارستان بردند به او گفتند بايد عمل بشود. بعد گفتند كه پا بايد قطع بشود. نمي تواند بگويد من گريه كردم التماسها كردم گفتم كه مثلاً اگر مي‌شود يك طور عملم كنيد كه پايم قطع نشود، كميسيون گرفتند بالاخره دو روز بعد از بيمارستان آمدم ديدم يك پا ندارم.

سرباز پير را سكوت فرا مي‌گيرد و خاطرش پريشان مي‌شود زيرا نمي تواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتيز برگ آنجا كه پايش را از دست داده متمركز كند. لذا با شوخ طبعي به خود مي‌آيد و مي‌گويد كه خرس آن را خورده."

خيلي حرفها كه ما مي‌زنيم "خرس خورده" است. يك چيزي از ما مي پرسند كه دل ما هزار مطلب در آن است. مي‌گويد بد نيستيم نفسي مي‌آيد و نفسي مي‌رود. يك چيزي مي‌گوييم. اين يعني خرس خورده ،‌ يعني نمي توانم به تو بگويم.

بدين سان سكوتي است در خيلي چيزها.

سكوت پدر پيري كه از ژرفاي هستي اقيانوس تجربيات بي پاياني عبور كرده حالا يك نوجوان با او بحث مي‌كند و پدر نمي تواند با او صحبت كند، نمي تواند به او بگويد كه رابطه تو با من چگونه است. من تو را خيلي دوست دارم. براي او توضيح مي‌دهد كه عزيز من وسط دريا نرو و فرزند خيال مي‌كند او دشمن است. نمي داند كه چقدر او را دوست دارد. نمي داند كه تمام بند بند وجودش مي‌لرزد كه فرزندش نكند غرق بشود و نمي تواند براي او توضيح دهد.

سكوت بيمار محتضري كه چشمش در اطراف اتاق مي‌گردد و دست شما را ناگهان فشار مي‌دهد و هيچ چيز نيز نمي تواند بگويد. مردم مي‌گويند مرده‌ها‌ چرا حرف نمي زنند. چه حرفي بزنند؟ تجربه آنقدر عميق است كه نمي شود گفت. تجربه عبور از اين عالم به عالم ديگر را مي‌تواند مگر بگويد؟ اگر او را در خواب هم ببينيد يك لبخندي به شما مي‌زند و هيچ نمي گويد. ممكن است يك رمزي بگويد خرس خورده‌اي به تو بگويد. اما مرده چه مي‌تواند بگويد از اين تجربه بزرگ.

 

من سكوت اختران آسمان دانم كه چيست

من سكوت عمق بحر بي كران دانم كه چيست

من سكوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم كه چيست

من سكوتي را كه تنها با نواي ساز چنگ

در ميان انجمن گردد بيان دانم كه چيست

هم سكوت جنگل خاموش را پيش از بهار

هم سكوت مرگبار مردگان دانم كه چيست

داستان ماه در بدر و هلال

ماجراي شمس را با اختران دانم كه چيست

اعتراضات ملائك آنچه گفتند آشكار

آنچه در خاطر نهان كردند، دانم كه چيست

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جلال

آنچه آدم گفت بر فرّشتگان دانم كه چيست

سر آن خاك مبارك پي كه در طوفان نوح

 شد رهايي بخش نوح و نوحيان دانم كه چيست

 آنچه آتش را گلستان كرد بر جان خليل

وانچه گلشن را كند آتشفشان دانم كه چيست

يونس اندر بطن ماهي با خدا دانم چه گفت

رمز آن زندان بي نام و نشان دانم كه چيست

آنچه موسي از جبل بشنيد و بيهوش افتاد

آنچه او را برد اوج آسمان دانم كه چيست

عطسه آدم كه روح القدس در مريم دميد

غصه‌ ها‌تف ز عشق آن جوان دانم كه چيست

گفت محي الدين، حيوان شو اگر خواهي كمال

.مي نگويم هيچ و حشر مردمان دانم كه چيست

قصه نرگس كه شد مخمور چشم مست خويش

آنچه سوسن صبحدم بشنيد از مرغ سحر دانم كه چيست

آنچه را آموخت حافظ از خط زيباي يار

آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم كه چيست

هفت خطم، گر چه خطي مي‌نخوانم غير عشق

هفت خط زيبا، بر جمال شاهدان دانم كه چيست

گر چه طفلم در طريق عشق و ابجد خوان علم

مبدأ و پايان كار عارفان دانم كه چيست

طفل عشقا دعوي باطل مكن خاموش باش

من سكوت طفل عشق بي زبان دانم كه چيست


RSS 2.0

Designed By ParsTheme